دیشب خیلی فکر کردم ساعت ها بیدار بودم و ذهنم پر از اینده و گذشته ....
ساعت 2:30 بود که خوابیدم 
صبح برای نماز صبح به زور بیدار شدم ..بعد هم که کلاس تاریخ داشتم
همش تو فکر بودم امروز ...
بی حوصله کلاس تایخ و گذروندم همش در مورد هارون الرشید توضیح داد
سرم رفت بابا اه

سوار اتوبوس شدم ..داشتم اهنگ های قمیشی رو گوش میدادم
که یهو دیدم ی دختر کوچولو با مامانش اومدن داخل و نشستن چن تا صندلی اون ورتر
همه ی سرا برگشته بود سمت دختره
با خودم گفتم وااا ملت دیوونه شدن
برگشتم ببینم چی به چیه 
دیدم یا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ی دختر کوچولو حدودا 6 ساله با چشمای درشت سبز عسلی پوست خیلی سفید موهای طلایی بلند
بای گل سر صورتی شبیه پاپیون ی پالتوی بنفش بادمجونی وشلوار مخملی صورتی
با خودم گفتم چه قد خوشگله بلا خانوم

برگشتم و به بیرون نگاه کردم بعد چن دیقه برگشتم دوباره دیدیدم دختره داره نگام میکنه
بهش لبخند زدم ی جوری خندیدبهم که شدیدن خندم گرفت
باز برگشتم یهو دیدم ی گوله ی بنفش شوت شد تو بغلم 

یا امام غریب خخخ 
گفت سلام
گفتم سلام خوشگل خانوم
گفت من بهارم گفتم به به چ اسم نازی داری شماااا
گفت اسم تو چیه گفتم نیلو مثه من گفت به به چ اسم نازی داری شما
خندم گرفت
لپشو کشیدم گفتم بلا خانوم
گفت دختر شما چن سالشه 
دِ بیا 
گفتم من که عروسی نکردم دارم درس میخونم فعلا بچه ندارم گوگولی
گف اها اسم من بهاره اونم داداشمه اسمش پوریاست نگاه کردم دیدم داداشش
مریض بود (فک کنم معلول ذهنی بود ) گفتم اها دیدمش
گفت داداشم دوس داره ازدواج کنه خیلی
گفتم خب
گفت من تو رو دوست دارم برم به داداشم بگم اسمت چیه نی نی هم نداری
گفتم یا خدا فقط ی بچه از ما خواسگاری نکرده بود که اونم به حمدالله اتفاق افتاد 
خندیدم گفتم نه من حالا نمیتونم ازدواج کنم که
مثه تو که میری مدرسه منم دارم درس میخونم
الکی مثلا خخخ
تو الان میتونی ازدواج کنی خندید گفت نه من ریاضی دارم فعلا مشقامم مونده خو

گفتم منم گزارش کارام مونده نمیشه الان ازدواج کنم خخخ
چی کار کنم بچه قانع نمیشد 
خلاصه کلی باهم حرف زدیم
بعدش گفت خدافظ نیلو گفتم خدافظ عزیزم 
تموم مسیر همچین بغضم گرفته بود دوس داشتم وسط خیابون بزنم زیر گریه
یه نفر باید این جوری مریض باش و تو حسرت ازدواج و ی زندگی خوب و عادی بسوزه..چرا
اونقد عصابم ضعیفه در این موارد که اون فیلم حوض نقاشی رو بارها گلنوش دیده ولی من نمیتونم
طاقت ندارم خب ..
اصن تازگیا دل نازک شدم زرتی گریم میگیره
یادمه فیلم گیس بریده رو پسر عمو بزرگم گرفته بود که ببینیم
رفته بودیم خونشون ...همه ی پسرا و دخترا جمع شدیم که فیلم و ببینیم
وقتی فیلم و میدیدم اشکام همین جوری میومد اخرش اونقد گریم شدید شد خخخ
از ته دل زار میزدم واس دختره که به زور داشتن شوهرش میدادن
چه قد پسرا خندیدن بهم ...ولی دست خودم نیست
هیچ وقت کنترلی رو اشکام نداشتم و ندارم وسط مترو یهو اشکام میریزه خخخ
خلاصه پکر بودم پکر تر شدم امروز....
داشتم میرفتم بالا از پله ها این پسررو دیدم
فک کنید ی پسر لیسانس و همه چی تموم واس خرج تحصیلش میاد هر هفته ساختمون ما رو نظافت میکنه
دلم کباب میشه میبینمش اصولا وقتی اون هست نمیرم بیرون تا بره
دلم نمیخاد غرورش بشکنه ....
می دونم غرور ی پسر همه چیزشه
اولین روز کلی واسش گریه کردم می خواستم برم کمکش خودم راه پله هارو تمیز کنم
اونم دیدم دیگه بدتر...
دارم واس گلی تعریف میکنم ماجرای بهار و بابا وسط حرفم رسید یهو میگه کی نگات میکرد میخندید
گفتم یا خداااا
بابا جان ی دختره 6 ساله بود به جان خودم
قاطی میکنه یهو خخخخ

+بعداز ظهر میرم پودر ژله بخرم ی چن مدل ژله تمرین کنم خخخ به قول ی نفر ژُ له خخخ
+مامان اینا همه رفتن مراسم یکی از همسایه ها
راستش و بگم از اینکه برم جایی و همه ترکی حرف بزنن و من هیچی نفهمم بدم میاد خب
ی بار رفتم عاغا هیچی نمیفهمیدم اصن کلافه شدم عین انگلیسیه زبان ترکی
خلاصه نرفتم ...
برچسب:
نویسنده: سجاد فراهانی